X
تبلیغات
دکلمه و مقالات زیبا در مورد حضرت مهدی(س)



فیض کاشانى

الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها
که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها
 صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
 چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان
ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
 دل بى‏بهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد
حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها
 به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را
ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
 به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را
که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها
 شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل
ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
 اگر دانستمى کویت، به سر مى‏آمدم سویت
خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
 چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى فیض!
متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها



عطار نیشابورى

صد هزاران اولیا، روى زمین
 از خدا خواهند مهدى را یقین
 یا الاهى، مهدیم، از غیب آر
تا جهان عدل گردد آشکار
 مهدى هادیست تاج اتقیا
بهترین خلق برج اولیا
 اى ولاى تو معین آمده
بر دل و جانها همه روشن شده
 اى تو ختم اولیاى این زمان
وز همه معنى نهانى، جان جان
 اى تو هم پیدا و پنهان آمده
بنده ?عطارت? ثناخوان آمده



فخرالدین عراقى

نگارا! جسمت از جان آفریدند
ز کفر زلفت ایمان آفریدند
 جمال یوسف مصرى شنیدى؟
تو را خوبى دو چندان آفریدند
 ز باغ عارضت یک گل بچیدند
بهشت جاودان زان آفریدند
 غبارى از سر کوى تو برخاست
وزان خاک، آب حیوان آفریدند
 غمت خون دل صاحبدلان ریخت
وزان خون، لعل و مرجان آفریدند
 سراپایم فدایت باد و جان هم
که سر تا پایت از جان آفریدند
 ندانم با تو یک دم چون توان بود؟
که صد دیوت نگهبان آفریدند
 دمادم چند نوشم دُرد دردت؟
مرا خود مست و حیران آفریدند
 ز عشق تو عراقى را دمى هست
کزان دم روى انسان آفریدند



محمدعلى‏مجاهدى (پروانه)

اگر سپیده بیاید...
 کلیم را چه نیازى که دل به طور دهد
 به طور جلوه فروشد دلى که نور دهد
 
 سپهر حلقه به گوش کسى که همچو کلیم
 ز نور خویش فروغى به شمع طور دهد
 
 نوشته‏اند به سنگ مزار زنده‏دلان
 که حرف مرده‏دلان بوى خاک گور دهد
 
 به جز ?دعاى قدح? و رد ما نمى‏گردد
 اگر پیاله صلاى ?هوالغفور? دهد
 
 کجاست پیر صفا مشرب خداجویى
 که مثل آینه ما را ز خود عبور دهد
 
 زمانه در تب شب این قدر نمى‏سوزد
 به آفتاب اگر فرصت ظهور دهد
 
 صبا به گلنفسیهاى من برد حسرت
 اگر به من نفسى رخصت حضور دهد
 
 از آن به دیده نمناک من نمى‏آید
 که بوى دربدرى خانه نمور دهد
 
 اگر سپیده بیاید دو چشم منتظرم
 به دست  هر مژه آیینه بلور دهد




حافظ شیرازی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی 

دیشب گله زلفش با باد همی​کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی 

صد باد صبا این جا با سلسله می​رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

 ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

 ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

 زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی 


+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیست و نهم تیر 1392 و ساعت 23:31 |


صاحب زمان است

 منجی عالم هستی هست

 اگر نباشد همهء جهان از هم میپاشد

 نامهء اعمال انسان هر ماه بر او عرضه میشود

 شبهای قدر هر سال

نام افرادی را که باید در سال بعد بمیرند خط میزند

(زندگی و مرگ انسانها در دست او است)

 و ...

لطفا یک کمی فکر کنید!!

+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 و ساعت 3:52 |


ندیدمت که بگویم چقدر زیبایی

نیامدی که ببینم شبیه دریایی ،

ببین دوباره غروب است و جاده آماده

بنا به گفته مردم غروب می آیی !

شکوه آمدنت را ببخش به چشمانم

بیا الهه غربت سوار صحرایی .


+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 و ساعت 3:50 |



مــرا بـالـی اسـت از پـرواز مـانـده


قـدمهـایی اسـت در آغـاز مـانــده


شهیــدان! دستهایم را بگیـریـــــــد


منــم همـــراهِ از ره بــاز مـانــــــده


+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 و ساعت 0:1 |



چندگاهیست وقتی می گویم:

«اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»

با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد

 

چندگاهیست وقتی می گویم: «صلواتک علیه و علی آبائه »

به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم

چندگاهیست وقتی می گویم: «فی هذه الساعة»

دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت

کجا منزل گرفته ای

 




چندگاهیست وقتی میگویم: «و فی کل الساعة»

دلم نمی سوزد که همه ساعاتم ازآن تو نیست

 

چندگاهیست وقتی می گویم: «ولیا و حافظا»

احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده

و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است

 

چندگاهیست وقتی می گویم: «و قائدا وناصرا»

به یاد پیروزی لشکرت،

در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمیزند

 

چندگاهیست وقتی می گویم: «و دلیلا و عینا»

یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی


چندگاهیست وقتی می گویم: «حتی تسکنه أرضک طوعا»

یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین،

من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم

 

چندگاهیست وقتی می گویم: «و تمتعه فیها طویلا»


  به حال آنانی که در زمان طولانی حکومت شیرین تو

طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم

 

اما چندگاهیست دعای فرج را چندبار می خوانم

 

تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد، هم اشکم بریزد،

هم در جست و جویت باشم،

 

هم سرپرستم باشی،

 

هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم

وهم احساس کنم خدا در

نزدیکی من است.....

و باز هم با شرم

می گویم : اللهم عجل لولیک الفرج 


یک سال دیگر هم گذشت

و چشممان به جمال مولای غایبمان روشن نشد...

و چرا بیاید؟ وقتی که اکثریت قریب به اتفاق ما شیعیان

در تمام سال از او غافلیم،

و قلیلی از ما نیز به هنگام مشکلاتمان از او یاد می‏کنیم...

اما آقای ما

به رو سیاهیمان نگاه نکن و به دستهایمان که خالی اند

و به زبانمان نیز گوش مسپار

که گناهکارتر از آن است که تو را با صداقت و اخلاص بخواند،

قلب آن اندک بندگان واقعی خداوند را ببين

که هر روز ـ صبح و شام ـ تو را مي‌خوانند...

 


+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یکم تیر 1392 و ساعت 23:57 |


 حال و روز دنیای فعلی ما    با زبان شعر :

  این متن ها برای من -آقا- نمی شود


  با این پیام ها دل من وا نمی شود


  بگذار راست بگویم پس از عمری ادعا


  قفل فرج به کذب و ریا و ا نمی شود



در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یکم تیر 1392 و ساعت 23:54 |



قالَ الاْمام الْمَهْدىّ(عليه السلام):

 

إنّا غَيْر مهْملينَ لمراعاتكمْ،

وَ لا ناسينَ لذكْركمْ،

وَ لَوْ لا ذلكَ لَنَزَلَ بكم اللاَّْوا، وَ اصْطَلَمَكم الاَْعْداء.

فَاتَّقوا اللّهَ جَلَّ جَلاله وَ ظاهرونا.


ما در رعايت حال شما كوتاهى نمی كنيم

و ياد شما را از خاطر نبرده ايم،

كه اگر جز اين بود گرفتاريها به شما روى میآورد

و دشمنان، شما را ريشه كن میكردند. 

از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد.

 

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یکم تیر 1392 و ساعت 23:47 |
 

دافع عسر و حرج می رسد، انشاء الله

 

یعنی آن ختم حجج می رسد، انشاء الله

 

مژده بر منتظر مهدی زهرا بدهید

 

عنقریب عصر فرج می رسد، انشاء الله

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 و ساعت 2:8 |

 

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد / بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

 

سوگند به هر چهارده آیه نور / سوگند به زخم های سرشار غرور

 

آخر شب سرد ما سحر می گردد / مهدی به میان شیعه برمی گردد

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 و ساعت 2:7 |



یابن الحسن(عج)


سالی گذشت و زمین گشت در مدار تو

اما نداشت خاتمه ای انتظار تو

امسال هم همه ی هفته ها گذشت

یك جمعه اش نبود زمان قرار تو

با این شكوفه ها دل من خوش نمی شود

آید پس از كدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز خانه تكانی معاف كن

بگذار بماند به رویش غبار تو

این روزها همه به سفر فكر می كنند

من قصد كرده ام بمانم كنار تو

امسال كه من به درد ظهورت نخورده ام

سال جدید كاش بیایم به كار تو

به امید رسیدن بهار واقعی....

بهار ظهور....

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 1:6 |

 

از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.



پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟



گفتم: دنبال گلي  می گردم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟



گفت: كدامين گل تو را اينچنين بي‌تب و تاب كرده است؟



گفتم: به دنبال زيباترينم.



گفت: گل سرخ را مي‌گويي؟



گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.



گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟



گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي‌شناسم.



گفت: از ياس مي‌گويي؟



گفتم: سپيدتر از آن نيز نمي‌دانم.



گفت: در كدامين گلستان مي‌رويد؟



گفتم: در گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي‌رويد



به ناگاه ديدم پروانه،



مستانه بي‌قرار شده است.



بي‌تاب‌تر از من ناآرامي مي‌كند ....



از اين گل و آن بوته، سراغش را مي‌جويد ....



گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟



گفتم به زيبايي نامش نديدم.



گل نرگس را مي‌گويم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟







به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.



بالهايش به روشني شمع مي‌درخشيد.



گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.



توان رفتن نداشت ...



به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....



آري....



او گل نرگس را يافته بود. شرار‌ه‌‌هاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي‌داد ....



اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....



در صحراهاي غربت, تا آدينه‌اي ديگر, به انتظار نشسته‌ام،



تا شايد به همراه پروانه‌اي, به ديار آشنايت قدم گذارم ....



مهدي جان ....



پروانه‌وارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....



مولاي من مي‌دانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيه‌ها را ندارم ....



مي‌دانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....



مي‌دانم كه تا سپيده‌دم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....



از اين رنگ رنگ پروانه‌هاي دروغين خسته شده‌ام.......



از آدينه‌هاي سراب گونه‌ي بي وصال به ستوه آمده‌ام........



ديگر توان رفتن ندارم.......







زودتر بيا



گل نرگس بيا







العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

 

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 22:3 |

 

بنام او که خالق یاس ونرگس است

 

یا رب المهدی بحق المهدی

 اشف صدر المهدی بظهور الحجه

 

ای روح دعا سلام مهدی جان 

1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0

بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000

میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0

پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0

محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0

آقا جان!

دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و

نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد000

 

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 21:58 |

 

ورود امام زمان اکیدا ممنوع!!!

 

 

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.

 

هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.

 

لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...

 

برای عروس بسیارمهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.

 

از اينكه داییش سفر بود و به عروسی نمي رسيد دلخور بود...

 

 

کاش می آمد ...

 

خيلی از كارت ها مخصوص بودند.

مثلا فلان دوست و فلان فامیل

فلان مدیر ...

 

خود و همسرش کارتها را می بردند

و سفارش هم ميكردند كه حتما تشریف بیاورید

خوشحال میشویم

 

اگر نیایید دلخور میشوم.

 

دلش مي خواست عروسی اش بهترين باشد. همه باشند و

 

حسابی خوش بگذرانند.

 

همه چیز هم تدارک دیده بود.

 

آهنگ – گروههای ارکست – وبسیاری چیزها و افراد و وسایل دیگر

 

 آنها حتما بايد باشند، بدون آنها که خوش نمی گذرد.

 

 

 

بهترین تالار شهر را آذین بسته بودند

 

چند تا از دوستانشان که خوب میرقصند هم

حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.

 

آخر شوخی نبود که- شب عروسی بود...

 

 

همان شبی که هزار شب نمیشود.

 

همان شبی که همه به هم محرمند.

 

همان شبی که وقتی عروس بله میگوید

به تمام مردان شهر محرم میشود

 

این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم...

 

همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست.

 

اما نه یادم آمد.

 

 این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.

 

همان شبی که حتی داماد هم آرایش میکند.

 

همه و همه آمدند

 

حتی دایی که مسافرت بود همه بودند ...

 

اما .....................

اما کاش امام زمان "عج" هم حضور داشتند.

 

 

حق پدری دارد بر ما...

 

 

مگر می شود او نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

عروس برایشان كارت دعوت نفرستاده بود،

اما آقا آمده بودند.

اما متاسفانه

 

به تالار كه رسيدند سر در تالار نوشته بود:

 

(ورود امام زمان"عج" اكيدا ممنوع!)

 

 

آقا دورترها ايستادند  و فرمودند: دخترم عروسيت مبارک!

 

 

ولی اي كاش كاری ميكردی تا من هم می توانستم بيایم ....

 

مگر میشود شب عروسی دختر، پدر نیاید.

 

(آخر امامان  پدر معنوی ما هستند)

 

دخترم من آمدم اما ...

 

گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت

 

و برای خوشبختی دختر دعا کرد....

 

یا صاحب الزمان شرمنده ایم ..



+ نوشته شده توسط سفیر در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 و ساعت 23:30 |


اگر نیک بنگری آقا همینجا هستند

جایی نرفته اند

و این ماییم که با گناهان از محضر ایشان غایب می شویم


سلام آقای مهربانم

گر چه با جهل و نادانیم با ر ها

دستم را از دستان مهربانت جدا کرده

و بسوی دنیای تاریک

دویده ام

اما ای عزیز فاطمه (س)

شما را به جان مادرتان دستم را رها مکنید.


+ نوشته شده توسط سفیر در جمعه بیست و هشتم مهر 1391 و ساعت 21:43 |
یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانمان از دوریت مرطوب نیست

ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز

نازنین اینجا خداهم پیش ما محبوب نیست

گر چه در هر جمعه ای زیبا دعایت میکنیم

بهترینم   این دعاها جنسشان مرغوب نیست



+ نوشته شده توسط سفیر در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 و ساعت 2:11 |

 

جان را تو صفا ده به صفای صلوات

   همراه ملک شو به نوای صلوات

بر هر چه خـــــــدا قـــیمتی دادست ولـی

    گلزار بـهشت است بــــهای صـــلوات

خواهی که شود مشکلت آسان بفرست

   بر چــــهره دلــــربای مـهدی صلوات

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

هم اینکه به راه تو همی چاه كنیم
هم اینكه ز انتظار تو دم بزنیم
این نامه چندم است كه می خوانی ؟
داریم ركورد كوفه را می شكنیم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

بحر طویل بسیار زیبا برای ولادت آقا


كشتي برده فروشان ز ره دور عيان است،

كه بر عرشه‌ي آن بانوي ملك دو جهان است

بگو فخر زنان است بگو مادر مولاي زمان است

بود منتظر مقدم او بشر سليمان

كه به عنوان كنيزش بخرد تا ببرد بر ولي قادر منان

حسن عسكري آن يازدهم اختر تابان ولايت،

به كف بشر يكي نامه از آن شمس هدايت

كه ز اسرار خدا داشت حكايت

نگه دخت يشوعا چو بر آن نامه بيفتاد

قرار از كف خود داد و ببوسيد و روي چشم نهاد و گل لبخند به لب گفت

كه اين نامه‌ي يار است

خطش را خبر از وصل نگار است

سپس گفت كه اي بُشر مپندار كنيزم

كه زده فاطمه گلْ بوسه به پيشاني و خوانده است عزيزم

شرفم بس كه عروس علي و فاطمه‌ام

داده خداوند به من اين شرف و قدرو بها را.

منم از نسل يشوعا كه همان دختر شاهنشه رومم

چه بسا ماه وَشاني كه ز عزت همه بودند كنيزم،

چه بسا سروِ قداني كه به محفل همه بودند غلامم

دو پسر عم كه مرا شيفته بودند و ز من خواستگاري بنمودند

كشيشان همه انجيل گشودند يكي را به سر تخت نشاندند

گل و لاله فشاندند كه داماد نگون بخت

به كام اجل خويش نگون شد زسرِ تخت

شب آمد به سر و دست قضا چشم مرا بست

كه در عالم رويا نگه افتاد مرا بر رخ زيبا پسري

نخل شرف را ثمري صنع خدا را اثري

ديده به ماه رخ زيباش گشودم

ز كفم رفت همه بود و نبودم

كه ندا داد رسول مدني احمد خاتم

كه الا عيسي مريم چه شود دخت يشوعاي تو را بر پسرم عقد ببندم

لب جانبخش گشودند يكي خطبه سرودند

و مرا عقد نمودند بر آن شمس ولايت

كه عيان ديدمي از طلعت نوراني او روي خدا را.

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي بود

ولي حيف كه بيدار شدم سخت گرفتار شدم

شب همه شب در تب و در تاب شدم  شمع صفت آب شدم

تا كه شبي فاطمه آمد ز ره لطف به خوابم

نگهي كرد به چشمان پرآبم

به ادب بوسه به دستش زدم و روي قدم‌هاش فتادم

زفراق رخ جانان به شكايت دو لب خويش گشودم

كه به دادم برس اي عصمت دادار ودودم

غم دوري گرامي پسرت كشت مرا

فاطمه(س) فرمود: چگونه پسرم پيش تو آيد

به تو اين بخت نشايد مگر آيين نصارا بگذاري

به اسلام بياري سر تسليم و رضارا.

من در آن عالم رويا لب جانبخش گشودم

به خدا و به رسول (ص) و به علي (ع) بود درودم

چو شهادت به لب آوردم و اقرار نمودم

گل لبخند به گلزار رخ فاطمه (س) ديدم

كه گشود از كرم آغوش و مرا در بغل خويش گرفت و

به رخم بوسه زد و گفت:

از امشب تو عروس مني ‌اي نرگس پاكيزه سرشتم

به تو تبريك كه هر شب پسرم پيش تو آيد

من از امشب همه شب لاله زباغ رخ او چيدم و در خواب ورا ديدم

و تا داد مرا وعده‌ي ديدار به چشم و دل بيدار

كه در سلك كنيزان ببرم روي به بيت الحرم يار

خوشا حال تو اي بُشر كه مامور شدي از طرف حجت دادار بر اينكار

منم همسر آن نور دل احمد مختار

كز آن سيد ابرار بيارم به جهان منتقم خون تمام شهدا را.

چارده شب چو گذشت از مه شعبان مه عترت مه قرآن

چه مبارك سحري بود بگو نخل ولا را ثمري بود

بگو بحر كرامت گهري داشت

بگو شمس ولايت قمري داشت

بگو نرگس زهرا(س) پسري داشت

بگو مصلح كل بشري داشت

جهان دادگري داشت

خبر زامدن حجت ثاني عشري داشت

كه شد ديده نرگس دل شب باز ز رؤيا

به دوصد ناز وضو ساخت

و استاد سحرگه به نماز شب و آيات خدايش به لب افتاد

به تاب و تب واز درد گل انداخت عذارش

زكف افتاد قرارش

صلوات ملك از اوج فلك گشت نثارش

به رخش جلوه‌ي بدر و به لبش سوره‌ي قدر و نفسش كرد معطر همه امواج فضا را.

ناگهان ديد حكيمه كه شد آن حجره پر از نور

به شوق و شعف و شور

روان گشت حضور قمر برج ولايت

حسن عسكري (ع) آن مهر فروزان هدايت

به ادب گفت كه اي جان دو عالم به فدايت

شده در پرتو انوار نهان نرجس پاكيزه لقايت

گل لبخند حسن باز شد و گفت كه اي عمه‌ي پاكيزه سرشتم

گل خوش بوي بهشتم

به ادب رو به سوي حجره‌ي نرجس

گل زهرا ثمرم همسر نيكو سيرم

سرزده قرص قمرم

يافت ولايت پسرم آمده نور بصرم

رفت حكيمه به سوي حجره‌ي نجس نگه افكند

به خورشيد رخ حجت سرمد

گل نورسته‌ي احمد

مه اثني عشر آل محمد

لب جانبخش گشوده

سخن از وحي سروده

به لبش نام خداوند و رسول و علي  و حضرت زهرا و حسين و حسن و

باز علي باز محمد

پس از آن جعفر و موسي و رضا (عليهم السلام)

گفت محمد و علي گفت، حسن گفت

سپس نام ز خود برد

ندا داد به هر نسل و زمان اهل ولا را.

ندا داد منم مهدي موعود

منم حجت معبود

منم مصلح عالم

منم منجي آدم

منم وارث پيغمبر خاتم

منم حجت سرمد

منم عبد مويد

منم حيدر و احمد

منم نجل محمد

منم آن منتقم خون خدا

طالب خون شهدا

زاده‌ي مصباح هدي

صاحب عمامه‌ي پيغمبر و تيغ علي و چادر زهرا

جگر پاك حسن جامه‌ي خونين حسين دست ابوالفضل علمدار

منم وارث پيشاني بشكسته‌ي زينت

شود آن روز كه از پرده‌ي غيبت به در آيم

به سوي كعبه بيايم

برسد بر همه‌ي خلق ندايم

كه من اي منتظران

مهدي موعود شمايم

پس از آن ره بسوي شهر مدينه بگشايم

حرم فاطمه را بر همه عالم بنمايم

كنم آغاز از آنجا سفر كرب و بلا را

گل احمد گل زهرا گل نرگس

گل اميد حسن، يوسف زهرا ولي الله معظم

در درياي كرامت قمر برج امامت

زخداوند و رسولان و امامان و همه منتظران باد سلامت

همه مشتاق پيامت

همگان منتظر صبح قيامت

تو شه ارض و سمايي

تو فقط منتقم خون خدايي

تو اميد دل مايي

حجر الاسود و هجر و حرم و زمزم ومسعي و صفا

مروه همه چشم به راهت

همه مشتاق نگاهت

چه شود تا كه ببندي به حرم قامت و با نغمه‌ي قد قامتت آيد زفلك عيسي مريم

كه به تو روي نياز آرد و پشت سر تو با تو نماز آرد و فرياد اناالمهديت از خلق برد هوش

جهان جمله شود گوش

الا كوه فراقت به سر دوش

شود تا كه كنم شهد وصال از دو لبت نوش

دعا كن كه دعاها به اجابت برسد بهر ظهورت

تو بيايي تو بيايي گره از كار فروبسته ي عالم بگشايي

تو بيايي تو بيايي كه دل از آدم و عالم بربايي

تو بيايي كه كني زنده ز نو دين رسول دوسرا را.

به خدا اي پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست

عرب تا به عجم منتظر توست

به خون پسر فاطمه سوگند

كه بر گنبد زرين حسين ابن علي سيد احرار علم منتظرم توست

نه اسلام كه ابناء بشر منتظر توست

زمان منتظر توست جهان منتظر توست

نبي منتظر توست علي منتظر توست

بيا فاطمه بيش از همگان منتظر توست

حسين و حسن و زينت و هفتاد و دو تن منتظر توست

خدا را خدا را كه آن گنبد ويران شده و قبر پدر منتظر توست

بيا اي شرف شمس رسالت به خداوند قسم دير شده صبح وصالت

همه چشم‌اند چو (ميثم) كه بيايي و ببينند

 به مرآت رخت آيينه‌ي پنج تن آل عبا را.

 

-------------------------------------------------------------------------------

همه گویند به تعجیل ظهورش صلوات

   

کاش این جمعه بگویند به تبریک ظهورش صلوات

 

+ نوشته شده توسط سفیر در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 و ساعت 21:22 |
 

 

 یااباصالح المهدی "عج " ادرکنی

ای پنجره ی احساس ،در کوچه ی تنهایی

آرام نمی گیرد ،هان این دل دریایی

در حسرت یاد تو، تا مرغ سحر بی خواب

از عطر تو جان گیرد، این ساقه ی مینایی

نیلوفر یاد تو ،پیچیده بر این احساس

بی یاد تو می میرد، هر صبح شکیبایی

در پیچش زلف تو ،رازیست پر از شبنم

باران زده بر این دل، از شدت زیبایی

با دیده ی تر دیدم، یک شاخه تبسم را

یک سینه پر از حسرت ،یک نقش چلیپایی

در ظلمت شب پیچید، طوفان نگاهی سرخ

کز شمع رخش تابید، یک مرد اهورایی

در نرگس چشمانش، آیینه دلتنگی

بنوشته به خطی خوش، ای کاش که باز آیی!

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 16:33 |
آقا جان یا صاحب الزمان یک جمعه دیگر هم سپری شد اما باز هم نیامدی.

 برای سلامتی و فرج مولامون امام زمان صلوات

 

الا که راز خدایی خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی 
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی 
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی 
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها
تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی 
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی 
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی 
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی 
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی 
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری
به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی 
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی،خدا کند که بیایی
+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 16:33 |

همیشه کسی در من فریاد می زند بی تابی نکن،می آید

تو که می آیی تا دل پریشانی ما را آرام و قرار شوی

تو که می آیی تا بساط دروغ را برچینی وخود بینان سرکش عالم را نابود کنی

تو که یاری کننده حقی

پس تو کجایی

ما همه اعتبارمان را مدیون نگاه مهربان و آسمانی توییم

دعا کن در حصار فراموشی مدرن،رد پایت را گم نکنیم یک وقت

در این حکایت فراق ما تمام شدیم

خاصیت عشق این است

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 16:29 |
 
مهدی فروشی

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 16:19 |
 

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد


 

بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد


 

سوگند به هر چهارده ایه نور


 

سوگند به زخمهای سرشار غرور


 

اخر شب سرد ما سحر میگردد


 

مهدی به میان شیعه برمیگردد

-------    

برای امدنت انتظار کافی نیست


 

دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست


 

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی


 

دعای این همه شب زنده دار کافی نیست

 

-------    

 

    سوالی ساده دارم از حضورت


 

من ایا زنذه ام وقت ظهورت؟


 

اگر تو امدی من رفته بودم


 

اسیر سال و ماه هفته بودم


 

دعایم کن دوباره جان بگیرم


 

بیایم در حضور تو بمیرم

-------    

 

اتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت


 

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت


 

-------     


 

من به چشم شیعیانم جلوه الله و نورم


 

من میان دوستانم گر چه پندارند دورم


 

ملک هستی بحر مواجی بود از شوق وشورم


 

دوستان،اماده،نزدیک است ایام ظهورم

-------      

قطعه ی گم شده ای از پر پرواز کم است


 

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است


 

این هم اب که جاری است نه اقیانوس است


 

عرق شرم زمین است که سرباز کم است


 

------    


 

کی میشود صبح ناشتای چشممان را به نگاه تو بگشاییم؟


 

کی میشود شام،تصویر تو را به قاب خوابهایمان ببریم؟


 

کی میشود شب و روزمان،در فضای ظهور تو بگذرد؟


 

 


 

-------     


 

 


 

یک چشم به هم زدن غافل از ان ماه نباشیم


 

شاید که نگاهی کند اگاه نباشیم


 

 


 

-------   


 

 


 

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم


 

تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم


 

گفتند غروب جمعه خواهی امد


 

انقدر نیامدی که ما پیر شدیم


 

 


 

-------


 

 


 

روزی ز سفر ستاره برمیگردد


 

عشق منو تو دوباره برمیگردد


 

تردید مکن من مطمئنم فردا شب


 

ان دلبر ماه پاره بر میگردد


 

-------


 

 


 

در راه عزیزیست که با امدنش


 

هر قطب نما،قبله نما خواهد شد


 

 


 

--------


 

 


 

باز هم ادینه ای امد ولی مهدی کجاست؟


 

یک نفر می گفت مهدی جمعه ها در کربلاست.


 

 


 

-------


 

 


 

 


 

خوابیم و حقیقت به خدا نیست به جز این


 

ما غایب و او منتظر امدن ماست.


 

 


 

-------


 

 


 

روز ظهور تو چه سرافکنده میشوند


 

انان که در دعای فرج کم گذاشتند


 

------


 

 


 

ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر


 

گردی به پا شد در افق،گویا سواری میرسد


 

 


 

------


 

 


 

کتاب بسته بماند اگر نیایی تو


 

رسول خسته بماند اگر نیایی تو


 

در مقدس ان خانه ای که میدانی


 

بلی!شکسته بماند اگر نیایی تو


 

 


 

-------


 

 


 

عمریست که از حضور او جا ماندیم


 

در غربت سرد خویش تنها ماندیم


 

او منتظر است تا که ما برگردیم


 

ماییم که در غیبت کبری ماندیم


 

 


 

-----


 

 


 

یکی از جمعه ها جان خواهد امد


 

به درد عشق درمان خواهد امد


 

غبار از خانه های دل بگیرید


 

که بر این خانه مهمان خواهد امد


 

 


 

-------


 

 


 

خستگان عشق را ایام درمان خواهد امد


 

منجی عالم پناه بی پناهان خواهد امد


 

غم مخور ای فاطمه!ای بانوی پهلو شکسته


 

مهدیت با شیشه ی دارو و درمان خواهد امد


 

 


 

-------


 

 


 

هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد


 

اندوه غم زمان زمین گیرم کرد


 

این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد.


 

 


 

----------


 

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد


 

دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد


 

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب


 

که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد


 

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا


 

 ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد


 

بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز


 

که اخرین گل سرخ از همه خبر دارد


 

 


 

-------


 

 


 

دل مرده ایم بدون تو اما مسیح من


 

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 0:27 |

 

مولای من!

 آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند.

 دوست داشتم از همان اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.

ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده،

حلقه غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند!

 کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند!


مهدی جان!

 دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم.

 ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!


ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

 کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد

 و نام زیبای تو را برایم می خواند

و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.


در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راه نمایی نکرد.


در سال های دبیرستان، کسی مرا با تو ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.
در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی تو یعنی

« ذی طوی» و « رضوی» نبود.


در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.


در درس دینی، به ما نگفتند « باب الله » و « دیان دینه »  تویی.


دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!


افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!


چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

از تو و از ظهور تو و روشهای جلب رضایت تو نبود؟!

 مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟


کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز – که آشنا ترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است – به ما می آموختند!

 ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.


در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به میان می آمد – اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.


ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.


یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند.

پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

گفتند: نه

این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.


کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد که من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه

و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع) و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.


درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

ولی نفهمیدم « نور خدا » تویی و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء »

نور عالمگیر توست

. از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

 اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست

 و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.


وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد.

 کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.


نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل

 قراردادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

 اصلا در این وادی نبودم.


از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.

در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود.

 بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

 فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

 خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

 علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

 از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی

کمتر سخن به میان می آمد!


مولای من! در دانشگاه هم کسی برای من از تو سخن نگفت؛

پرچمی به نام تو افراشته نبود؛

 کسی به سوی تو دعوت نمی کرد؛

 هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

 نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشستهای فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودی.

اینک اما، در عمق ضمیر خویش تو را یافته ام؛

چندی است با دیده ی دل تو را پیدا کرده ام؛

در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛

 گویی دوباره متولد شده ام.

 تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و زمانه ای - « ُمردگی » است

و اگر کسی پس از عمری غفلت به تو رسید،

 حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛

حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی

 و در فتنه ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست گیری؛

 حق دارد به شکرانه ی این نعمت،

 پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله.

اقا نمی دانم امشب در کجای عالم نظاره گر جشن میلاد خود

از سوی عاشقانت هستی

و چه سخت است جشن میلادت را برپانمودن و تورا ندیدن 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 12:48 |

 

این متن ها برای من آقا نمی شود

 

با این پیام ها دل من وا نمی شود

 

بگذار راست بگویم پس از عمری ادعا

 

قفل فرج به کذب و ریا و ا نمی شود

 

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:25 |

از عشق تو گفتيم و نمک گير شدیم

تا ساحل چشمان تو تکثير شديم

گفتند غروب جمعه خواهی آمد

ان قدر نيامدی که ما پير شديم

 

 

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 21:45 |

 

مهدی جان

اگر حجاب ظهورت

وجود پست من است

دعا نما که بمیرم

چرا نمی آیی ؟

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 21:31 |

 

مهدی جان :

جويند همه هلال و من ابرويت

گيرند همه روزه و من گيسويت

از جمله ي اين دوازده ماه تمام

يک ماه مبارک است و آن هم رويت

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 21:15 |

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

 

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است
صداي تيک  تاک غم , شماره هاي صنعتي !

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !

 

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خار خار شب بي قراري ام

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام
 
گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام

کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
 
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
 
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
 
از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم

گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم
 
عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟
تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات
به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را
شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است

+ نوشته شده توسط سفیر در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 21:11 |

 

متن زیر رو اون موقع که اسرائیلی های غاصب به غزه حمله کردن نوشتم: 

 جمعه ها همیشه 

 منتظر آمدنتون هستیم

 

  

آقا جون امام زمان عزیزم

 سلام خداوند بر شما

 

آیا دیگه وقتش نرسیده که تشریف بیارین؟!!!

 

آیا ظالمان عالم کاری بدتر از اینکه الان داره در دنیا

و مخصوصا غزه اتفاق می افته  ممکنه انجام بدن؟!!!

 

در تعجبم حتما می دانید از چی :

تو رو خدا جوا ب سوال منو بدین؟

می دونم که این سوال خیلی هاست.

 

از یه طرف مهربان تر از شما در عالم وجود نداره

 مگه غیر اینه؟

(مگه شما طاقت میارید ببینید یه نفر غمگین باشه؟

و به کسی ظلمی بشه؟)

 

از طرف دیگه شما همه جنایات و ظلما رو در عالم

 بیشتر و بهتر از همه ماها دارید می بینید؟

و از اونا اطلاع دارید.

پس ای به مهربانی و شجاعت علی (ع)

 

وقتی در تلویزیون می دیدم که دکتر ها داشتن

صورت و گوش و بدن کودکان غزه را بخیه می زدن

وقتی می دیدم دارن ترکش های بمب های اسرائیلی رو

از تنشون بیرون میارن

وقتی می دیدم یه بچه ای میون خاکها افتاده

و داره پدر و مادرش که  کنارش شهید شدن رو می بینه

و صدها تصویر دردناک دیگه .

 

با خودم گفتم واقعا آقامون چه صبری دارن

پس دیگه کی میائی مولا جون

ببخشید اینقدر خودمونی باهاتون حرف می زنم

آخه جدتون امام رضای رئوف (س) فر مودند :

امام پدر مهربان است

امام از پدر و مادر مهربان تره

پس بابای خوبم بیا

تا کی فراق بابا رو تحمل کنیم؟

 

ممکنه بفرمائید هنوز یار با وفا و خالص ندارم

به فرض اینکه اینطور باشه

اما شما قادرید از خدای قادر بخواهید

خدائی که بر همه چیز تواناست اونها رو هم براتون پیدا می کنه

شاید من و امثال من که برای ظهورتون زیاد پا فشاری می کنیم

ایمان و صبرمون کم باشه

اما از اون طرف به مهربونی شما که نیستیم

چطور طاقت میارید

کشته های غزه رو ببینید

قربون اون قلب پر از دردتون آقا

آقا امشب که کربلا میرید

تو حرم آقامون زیر اون گنبد و قبه

 کنار شش گوشه که دعا مستجاب میشه

فرجتون رو بخواهید

کی بهتر از شما برای دعا

و کجا بهتر از حرم جدتون حسین(س)

و کدام آمین گو بهتر از مادر عزیزتون فاطمه(س)

 که با ظهورتون خیلی خوشحال می شن

 

اقا همه حرفامو گوش کردین؟

خوندین؟

مطمئنم با اینکه خیلی بدم

و بارها دلتونو با اعمالم سوزوندم

 اما خوندید

حالا

آقا جون این هفته میائی تو رو خدا بیا

دیگه طاقت ندارم آقا بیا

آقا نزار قسمت بدم

آقا بر خلاف انتظار خیلی از ماها

 که فکر می کنیم آیا می ائی یا نه

و شاید به اومدنت اطمینان نداریم

بیا و همه رو غافلگیر کن و

 بیا

به خاطر حرفا و نوشته ها و در خواستهای  این رو سیاه نه

که به خاطر کودکان غزه بیا

به خاطر اون زن و بچه های بی پناه بیا

به خاطر انتقام جد و مادر غریبت

 آقا بیا

به خاطر بچه هامون که بهشون قول دادیم اقا میان

بیا آقا

  

می دونم دارم با حرفام اذیتتون می کنم

بله؟

درسته؟

اما چه کنیم آقاجون

خیلی بیچاره شدیم

در عین حالی که همه عالم

 لحظه به لحظه دارن از عنایاتت بهره می برن

و در حقیقت شما ظاهرا غائب هستید

و کور باد اون چشمی که شما رو نمی بینه

اما آقاجون دلمون می خواد

 دست نوازشتونو بهتر رو سرمون احساس کنیم

دلمون می خواد نابودی دشمناتونو ببینیم

دلمون می خواد به بچه ها و جوونامون بگیم

دیدید بالاخره آقا اومدن

یعنی میشه ماهم مثل خیلی از  قوم های دیگه

 آقامونو از نزدیک ببینیم

می شه زمان حکومت عدل شما رو ببینیم

و کنار شما زندگی کنیم

مثل سلمان و جابر و بسیاری یاران حقیقی دیگه

به خونه شما بیائیم

آقا جون تو رو خدا دیگه بیا

 

هر جمعه بیش از جمعه های قبل منتظرتیم که بیائی

 چون مطمئنیم یه جمعه به اومدنت نزدیکتر شدیم.

 

و این جمعه هم بیش از قبل منتظریم

چقدر خوب میشه اگه بیائی

به قول شهید محمد تورجی زاده

که گفت به خدا اگه بیائی جوونیمو فدات می کنم

بیا

 که جوونیمو فدات می کنم آقا

 

خدا نگهدارتون آقای مهربونم

 

+ نوشته شده توسط سفیر در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 و ساعت 0:2 |

 

با امام زمان (عج)

 

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد

به درد عشق درمان خواهد آمد

غبار از خانه دلها بگیرید

که بر این خانه مهمان خواهد آمد

 

ويرانه نه آنست كه جمشيد بنا كرد

ويرانه نه آنست كه فرهاد فرو ريخت

ويرانه دل ماست كه هر جمعه به يادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

 

سخت است که دور از رخ دلدار بميرم

از حسرت گل در صف گلزار بميرم

اي يوسف زهرا بنما گوشه چشمي

يكبار تو را ببينم و صد بار بميرم

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 23:55 |

مهر خموشى

مرا مى‏برد دل به سوى بهـــار

به كف نيست دل را دگر اختيار

گل عشــق دادم به دست دلم

و ماندم به راه تو چشم انتظــار

به لوح دلم گرد غربت نشست

كجـــــــا جويم آئينه‏اى بى‏غبـار

به لب گرچه مهر خموشى زدم

خموشـــــى ندارد دل بى‏قـــرار

هميشه دلـــم را به بازى گرفت

همين روز و شبهــاى بى‏اعتبـار

اثر نيست در جــــاده از گرد ليك

تو مى‏آيى از راه اى تك ســــوار

تو مى‏آيى و عـــــــدل مى‏آورى

به همـــــــــــراه ياران با اقتــدار

 

+ نوشته شده توسط سفیر در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 23:48 |


Powered By
BLOGFA.COM